۱۳۸۸ مهر ۲, پنجشنبه

معنای واژه موسیقار


آوا :

نوع لغت :
معرب ، اِ
فینگلیش :

شرح :
يک نوع سازي که از ني هاي بزرگ و کوچک ترتيب داده اند. (ناظم الاطباء). نام سازي است که در آن ني هائي بزرگ و کوچک به اندام مثلث با هم وصل کنند. (غياث ) (از آنندراج ) (از برهان ). سازي است که اروپائيان آن را فلوت پان گويند و امروز به سازدهني مشهور است . ساختمان اين ساز از نايهاي کوچک و بزرگ که در کنار هم نهاده اند تشکيل مي گردد. اولياي چلبي انواع مختلفي از موسيقار را ذکر کند وگويد: بزرگ آن را «بطال » و کوچک آن را «جرفت » مي ناميدند. در زبان ترکي آن را «مزمار دودگي » مي خوانند و اين نوع ساز هرچند که فعلاً در ترکيه معمول نيست ، نوعي از آن در روماني وجود دارد. اين ساز شايد همان سازي باشد که آن را امروزه در بالکان «موسکال » مي نامند.آلتي است از آلات موسيقي چون بربط و جز آن . آلت موسيقي است از جنس ناي . نايلوس . (از يادداشت مولف ). موسيقور. (مفاتيح ). سرناي . يراعه . (زمخشري ):
هنوز رودسرايان نساختند به روم ز بهر مجلس او ارغنون و موسيقار.
فرخي .
به چنين روز به گوشش غو کوس ز ارغنون خوشتر و از موسيقار.
فرخي .
به ياد شهريارم نوش گردان به بانگچنگ و موسيقار و طنبور.
منوچهري .
همي نواختي آن لعبت بديع که هست نواش مست وليکن به لحن موسيقار.
مسعودسعد.
به سايه ابر بگسترد فرش بوقلمون ز شاخ بلبل بگشاد لحن موسيقار.
مسعودسعد.
تا چکاوک بست موسيقار بر منقارخويش ارغنون بسته ست بلبل بر درخت ارغوان .
اميرمعزي .
چشم موسي تار شد بر طور غيرت ز انتظاراز لب داود صوتي به ز موسيقار کو؟
سنايي .
استخوانم شکل موسيقار شد از غم ظهيردر صفير آيد تنم چون برکشم فرياد را.
ظهير فاريابي .
به بهار و شکوفه خوش سازدنحل و موسيجه لحن موسيقار.
خاقاني .
نغمت و الحان بلبل شکسته شد و اوتار و موسيقار صلصل گسسته گشت . (سندبادنامه ص 124).همان نغمه دماغش در جرس داشت که موسيقار عيسي در نفس داشت .
نظامي .
چو موسيقار مي نالم به زاري که کار مشکل و دشوار دارم .
عطار.
درخت موسي از دورم نمودنددرون سينه موسيقار دارم .
عطار (ديوان ص 352).
صورت آلت موسيقاري نام آن شهرور که بعد از ابوحفص هيچ کس آن را در عمل نتوانست آورد. (المعجم في معايير اشعار العجم ).اگر موسي نيم موسيجه هستم درون سينه موسيقار دارم .
مولوي (از انجمن آرا).
سرو در حالت است از آنکه نواخت صوت موسيجه ساز موسيقار.
امامي هروي (از انجمن آرا).
-موسيقار ختايي ; آلتي است از مطلقات آلات ذوات النفخ . چچيق.
سازي که درويشان مي نوازند.
سازي که شبانان مي نوازند. (ناظم الاطباء) (از برهان ). به معني ناي موسي است . (جهانگيري ).
موسيقي . (يادداشت مولف ): و من تلک ثاوفرسيطس ... و له کتب ... و التصانيف المعتبرة خصوصاً في موسيقار. (ملل و نحل شهرستاني ).
نام پرنده اي که در منقار آن سوراخهاي بسيار است و از آن سوراخها آوازهاي گوناگون برمي آيد و موسيقي از آن ماخوذ است . (از ناظم الاطباء) (از غياث ) (از آنندراج ) (از برهان ). مرغي است که از سوراخهاي منقارش آوازهاي گوناگون برآيد. گويندموسيقي از آن ماخوذ است . شيخ عطار گفته :فيلسوفي بود دمسازش گرفت علم موسيقي ز آوازش گرفت .اما اين قول بر اساسي نيست و افسانه است . و رجوع به ققنوس شود. (انجمن آرا) (آنندراج ).
مرد موسيقي دان . (يادداشت مولف ). مولف الحان . (مفاتيح ): فنقول الان و ان الموسيقي هي الغناء و الموسيقار هوالمغني و الموسيقات هو آلة الغناء. (رسائل اخوان الصفا). فلما احس الموسيقار بذلک منهما و کان ماهراً في صناعته غير نغمات الاوتار. (رسائل اخوان الصفا). موسيقي دان . (دزي ج 2 ص 624).
مطرب . (مفاتيح ).

هیچ نظری موجود نیست: